تبليغاتX
آرزوهای بی رنگ

به نام خدا

 

پژوهش سرای رازی (شیراز )برگزار می کند:

 

یار دبستانی من

 

بزرگترین جشنواره سراسری شعر دانش آموزی

 

 

انجمن آفرینش های ادبی ناژوان ( زیر مجموعه ی پژوهش سرای دانش آموزی رازی )

قصد دارد اولین جشنواره ی شعر سراسری و صرفا دانش آموزی را برگزار کند.

اختتامیه ی جشنواره ی شعر یار دبستانی من در تاریخ ۷ شهریور ماه در شهر

شیراز برگزار خواهد شد. مسئولین جشنواره امیدوارند این حرکت شروعی برای

حمایت از حقوق دانش آموزان ایران در تمامی زمینه ها باشد.

 

 

 

شرایط و توضیحات:

۱. این جشنواره در سطح دانش آموزی برگزار خواهد شد و حضور تمامی

دانش آموزان (در تمامی سطوح) بلا مانع می باشد.( پشت کنکوری ها هم

دانش آموز محسوب می شوند)

 

 

۲. جشنواره با موضوع آزاد در دو بخش غزل(قالب های کلاسیک و نیمایی)و شعر سپید(انواع شعر بدون وزن ...) برگزار خواهد شد. آخرین مهلت ارسال آثار ۲۰مرداد می باشد و با توجه به برگزاری حتمی اختتامیه در هفتم شهریور ماه مهلت ارسال آثار تمدید نخواهد شد.

 

 

۳. حداقل تعداد آثار ارسال شده ۳ عدد و حداکثر ۵ عدد میباشد

( دانش آموزانی که قصد دارند در هر دو بخش غزل و سپید شرکت

کنند باید از آثار خود در هر بخش ۳ اثر ارسال کنند)

 

 

۴. دریافت آثار از طریق اینترنت انجام خواهد شد . دانش آموزان

عزیز آثار خود را به صورت فایل .... شده به آدرس زیر ارسال فرمایند:

( ارسال شماره تلفن همراه یا منزل و توضیح مشخصات فردی اعم از سن مقطع تحصیلی و

محل اقامت ضروری می باشد.)

- دقت فرمایید آثار ارسال شده نباید هیچ گونه غلط تایپی داشته باشد بدیهی است در صورت

وجود این اشتباهات آثار به همان صورت داوری می شود.

 

 

۵. آثار ۳۰ نفر از افراد برگزیده در اولین مجموعه شعر دانش آموزی

به چاپ خواهد رسید و از هر ۳۰ نفر برگزیده برای شرکت در مراسم

اختتامیه دعوت به عمل خواهد آمد و به ۱۰ نفر از برگزیدگان مذکور

تندیس جشنواره و جوایزی اعطا خواهد شد.

(هزینه ی رفت و آمد برگزیدگان جشنواره به عهده ی برگزار کنندگان جشنواره می باشد)

 

 

۶. در انتخاب داوران جشنواره علاوه بر آشنایی ایشان با شعر امروز و داشتن

پیشینه ی قوی ملاک برتر را جوان بودن آنها قرار داده ایم تا ارتباط بین

شرکت کنندگان و داوران نزدیک تر از بقیه ی جشنواره ها باشد

داوران بخش غزل: ۱ . فاطمه اختصاری ۲ . محمد حسینی مقدم 

 ۳.حسین میرزایی.

داوران بخش سپید : به زودی علام خواهد شد.

 

مسئولین جشنواره ضمن آرزوی موفقیت برای تمامی دانش آموزان عزیز

امیدوارند با حمایت تمامی هنرمندان آغاز گر راهی برای پیشبرد اهداف

متعالی تمامی دانش آموزان هنرمند باشند.  

+ نوشته شده توسط آرزو رحمانی در شنبه 15 تیر1387 و ساعت 2:4 قبل از ظهر |
سلام به همه ي دوستان اميدوارم خوب باشيد.در اين پست شعر ندارم و فقط دلنوشته هايي موجوده كه بيشتر به وراجي شبيهندولي چاره اي نيست اينها عقده هاي چند ماهه اي بودندكه داشتند عقده ايم مي كردند و منم چاره اي نداشتم جز اينكه...(البته تا اونجايي كه بشه نوشته ميشن)

ديروز به اين نتيجه رسيدم كه حالم از همسايه هاي دست چپ خونمون به هم مي خوره و اين احساس ناخوشايند بيخود نيست...من يه داداش بزرگ گل به اسم اباذر دارم كه واقعا با هم جوريم ولي اون دانشجوي كرمانه.منم هر وقت دلم تنگ ميشه يه سري به اتاقش مي زنم(تقريبا روزي ۵۰ بار)ديروز كه مشغول همين كار بودم از پنجره اتاقش يه نگاهي هم به داخل كوچه انداختم صحنه اي ديدم كه كاش نمي ديدم چون تا همين حالا داره اذيتم مي كنه....

يه چند تا پسر كوچولو كه بزرگترينشون شايد ۱۲-۱۳ ساله بود (+گاري)به ديوار خونه ي همسايه راستيمون تكيه داده بودند واستراحت مي كردند كه صداي اربده همسايه چپيمون بلند شد:"گم شين.گورتون رو ازين كوچه گم كنيد.اومدين اينجا دزدي؟؟؟اگه يه باره ديگه اينجا پيداتون بشه..."بابا آش نخورده و دهن سوخته دزدم شدن ولي اين صحنه آخري دلمو خيلي شكوند اون چند تا پسر حتي ۱ كلمه حرفم نزدند.فقط معصومانه اون زن رو نگاه مي كردندولي من از نگاهشون مي خوندم كه با خودشون مي گفتن:"خانم ببخشيدا،قابل نداشت....بازم از اين كارا بكنيد....قدم رنجه مي فرماييد...ممنون كه غرورمون رو خورد كرديد..."

خيلي چيزا دوست داشتم بنويسم ولي جيب و وقت اجازه نمي دن(آخه هم كافي نتم و هم كلاس زبان دارم)فقط يه چيزي"آدم هر چي بيشتر مي فهمه،بيشتر زجر مي كشه.خدايا!نمي شد من هميشه يه احمق كوچولو مي موندم؟؟؟؟"تو اين چند روز خيلي چيزا ديدم و زجر كشيدم كه باور كنيد هيچ دختر ۱۶ ساله اي طاقت حتي شنيدنشون روهم نداره.ولي يه مدته خيلي شبيه اين جمله دكتر علي شريعتي شدم كه مي گه:"من از تمام نعمت هاي اين دنيا تنهايي را بر گزيدم...."

احساس مي كنم گم شدم و شايد هم گم شده بودم و دارم خودم رو پيدا مي كنم.ولي هر چي كه هست اين حس بد موقعي سراغم اومده(اول امتحانات ترم ۲)

اميدوارم بتونم يه آرزوي ايده آل كه خود خودم باشه رو پيدا كنم...

                                                                                         فعلا خداحافظ

 

+ نوشته شده توسط آرزو رحمانی در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 و ساعت 5:42 بعد از ظهر |
 سلام این اولین کارمه که توی وبلاگ می نویسم که دیروز شکل گرفت و فرصت تصحیح هم نبود.خوشحال می شم نظر بدید... این شعر رو تقدیم می کنم به همه ی شهدای حادثه ی رهپویان وصال که غریبانه رفتند و.....(من اصولا آدم مجهولیم،عادت می کنید.)

همسفر یه لحظه وایسا تا دوباره جون بگیرم

دیگه تا کجا ادامه...می ذاری نفس بگیرم؟

قد من تا شونه هات نیست کی میشه مساوی باشیم؟

راهمون دو راه مبهم چی می شه موازی باشیم؟

تو همیشه خط پایان ولی من شروع کارم

حس پاک و آبی تو از کجا؟...کجای کارم

توی سرزمین گریه بغض تو طلاتر از ناب

حس می کردم تو شکستی،دیگه بسه تا به کی خواب؟

تو خودت آخر عشقی و یه پا مجنون بی جون

اما تو نوشتن عشق دل بی سواد من خون

تن من هنوزم اینجا...پشت پرچم شروعم

تو که رفتی و رسیدی...من تو فکر این عبورم

                                                              خداحافظ

                                                             

+ نوشته شده توسط آرزو رحمانی در چهارشنبه 4 اردیبهشت1387 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |